در دل برآنچه پنداشتي، زميني ساختم،
بگذار تا بيشت نگويم، كه ديگر صدا نيز، مرا بيگانه است،
و ديروزي دور، مرا بی تاب مي خواند، "وقت است كه ره گيرد..."
بگذار تا بيشت نگويم، كه ديگر صدا نيز، مرا بيگانه است،
و ديروزي دور، مرا بی تاب مي خواند، "وقت است كه ره گيرد..."

اون روز آسمون دلش گرفته بود و زل زده بود تو چشام و من، ازش چشم بر نداشتم تا كه از رو بره و نرفت. هيچكدوممون پلك نمي زديم مبادا بغض اون يكي بتركه و، تو روي هم خجل بشيم... اما من كم آوردم و تا كه پلك زدم، ناله اش دراومد و چشاش برقي زد و هق هقش تا خود خدا رفت...منم واسه اينكه ديگه از رو رفته بودم، سرم رو انداختم پائين و زير لب غر زدم "مرد كه گريه نمي كنه...!"
راهم رو كشيدم و رفتم و با پام، هرچي رو كه قل مي خورد مي شوتيدم سمت دروازة حريف، كه يهو ديدم سينماي تازه تآسيس پرديس، سر از دل خاك درآورده. تازش ام، از فزط خلوتي برام يه دونه بليط يك نفرة ويژه نصف قيمت هديه آورده. صندلي يك رديف سه. انگار هيچكي جز من و چندتا بانوي ميان سال پر خنده، طرفدار سالن اختصاصي نبوديم. تازه خانوما با خودشون كوكو سبزي چرب و گوجه فرنگي هم آورده بودند و براي هم كلي حرف داشتند. اونم همزمان، و موقع پخش فيلم رد و بدل مي شد. نيگا كردم ديدم هيچكي، حرف اون يكي و حرف خودش و صداي فيلم رو نمي شنوه.
منم خيس و جدا بافته، توي صندلي شماره يك، فرو رفتم و تا آخر فيلم، با خودم مي گفتم كاش، تو سينماهاي چهاربعدي خارجه، بجز بوي عطر شيرين شنل و جلوه هاي ويژه، بوي كوكوي سبزي ايراني هم بياد... آخه فيلم من، بخشي از هويت ايراني ام رو قلقلك مي داد: "كتاب قانون"، پرويز پرستويي، زن لبناني، مرد ايراني...
خلاصه، بعد از كلي چرت پارگي، رفتم پلاس پارك زرد "ملت!" شدم كه اون هم بويي از دموكراسي نبرده بود. اولين چيزي كه جلوي پام سبز شد، لوكوموتيو قديمي پارك بود كه ضعيفه هاي فلزي اش، دست به دامن تهش بسته شده بودن. پشت صد سال ناله، حالا زنگ زده و خاموش، خسبيده بودند... و تنديس "مرد با جنم" رو به زيبايي پارك افزون كرده بودن.
گنجيشكا شلوغ مي كردند و دختر پسرهاي تازه دلداده، از سطل زباله هاي سبز شهرداري عكس مي گرفتند. خانمهاي ميان سال، وسط چمن هاي ممنوعه بساط چاي بعد از ظهر بپا كرده بودن و گاز پيكنيكي شون جلوي چندتا جوون ژوليده دلبري مي كرد. آخر سر هم من، به ظرافتهاي مسير آسفالته پارك، اضافه شدم كه يه تابلوي گنده اولش فرياد مي زد: "ايهاالناس! ورود با دوچرخه و سگ خونگي و زنبيل و زير انداز و حجاب غير اسلامي اكيدا..."
اينم از طبيعت جاندار، كه تهش من كنار حوضچه لجن بسته پارك، به گل نشستم. كنارم كلي مرغابي و پليكان و، قوي غير خونگي بنگي، چرت مي زدند. منم تيكه باقي مونده كيكم رو كه با قهوه كوفتي "بوف" ميل كرده بودم، براشون پرت كردم، و همگي بصورت كاملا متحد و هماهنگ، به تخمشون حوالم كردند... و من، سرافراز و پيروز از روي پله هاي خروجي تا خيابون وليعصر شيتك شدم. بعدم پياده تا "باغ فردوس" گز كردم و خاطراتم جلوي نيگام رژه رفتند...
همه جا رو با يادش كاغذ ديواري كرده بودند... اون توي سنگ فرش آب بسته خيابونها هم، طنازي مي كرد... من شعر كودكانه فرهاد رو لالايي مي كردم... اون توي هر انباشته بارون باهام دالي موشك مي كرد و موهاش خيس مي شد... من نگران بودم سرما بخوره و تن نحيفش شب زمستوني، بي جون بشه... اون بلور يسته بود رو شيشه مغازه ها، با خوشگلي اش، چشم غريبه ها رو چپ مي كرد...
هميشه از سر پل تا پارك وي باهام قدم مي زد... نه كه از راهاي آدميزادي... نه! از كوچه پس كوچه هايي كه من توشون يه دنيا گذشته نداشته ديده بودم... "ميگن نستالژي اسم فرنگي شه"، آخه انگاري كه، همه پائيزهاي زندگيم از سه ماهگي تا سي سالگي، با اون و تو اون كوچه ها، گذشته بود... يكي هم بود كه هيچوقت صورتش رو نديدم و توي خم يه كوچه داشت روزنامه هاي فردا رو مي سوزوند و بازم اين پا اون پا يخ بسته بود.
يه وقتام كه كافه آقا مهدي و قهوه ايلي، به قيمت خون باباش، كيك مارس با مزه "ويكتوريا سكرت" و "مون بلان" و پيرهن صورتي... و گاهي هم اذان مسجد فرشته و رسم ايمان آب دوغ خياري ما، كه به نگاه مؤمناي شهر، كافري بود وقت قضا! پاهاي يخ كرده و نقش كفش برفي محبوب من، شده بود طلسم كاسبي پر رونق مردم و پا قدم اش، همه اشون به نوايي رسيده بودند... و من تنها... درختاي خيابون رو مي پائيدم مبادا كم بشن، و ميشمردم تاكه رسيدم به قهوه خونه حاجي، سرباغ فردوس، كه الان ديگه نيس...
اونجا كه ميز فلزي با روميزي پلاستيكي و نيمروي رب زده داشت... ليواناش رو زير آبجوش گربه شور مي كرد و سه نسل از خانواده مادري من پشت ميزاش، بساط چاي و سيگار و دلتنگي داشتن...حالا ديگه بسته است و هيچي نميفروشه جز خيطي واسه در تخته اش.
توي اين حال خوش بودم كه دوستي زنگ زد و تا كه پرسيد چطورم؟... صدام گرفت... اومدم بگم، خوبم! كه ديدم صورتم خيس شده و آبروم سرريزه... تا كه تونستم جلوي سوراخي تلفن رو گرفتم، اما نشط كرد و دوسته گفت: "اينا همش واسه دلته... كه نمي دونم چشه كه تو پائيز ريپ مي زنه..."، با مرامي كرد و خواست شب بشينم واسش زار بزنم... بازم گفت تا كه قطع كرد و من، جلو خودم رو گرفتم و پيچيدم تو كافه ويونا و تنها توي يكي ازصندلي هاي حصيري بيرونش رسوب كردم.
سه چهار ساعت تنهايي و شعر و فكر و هق هق، آخرشم ختم شد به سگ لرز و ديدن رفقا و ظاهر سازي من و كلي سر و صدا و خنده... تا ديروقت چرند گفتم و قهوه خوردم و رفتم دست به آب، تا كه مث هميشه "پريا" ما رو از كافه انداخت بيرون و من باز چشم تو چشم آسمون شدم.
انگار داشت يه چيزي مي گفت كه گوشام رو گرفتم و سركردم تو يقه گشاد پلوور و كلام هم روي سر بي مو...
مگه ول كن بود؟
"دست مريزاد! مرد كه گريه نمي كنه...!"
سيگارم رو آتيش كردم و زل زدم تو چشاش كه "بابا، من ديگه مرد نيستم، از اولشم نبودم، حالاشم كه مي بيني نيستم، همه اش دلتنگشم، بازم بگم؟ مرد نيستم..."

يا رب مددي كن، كه گذر كنم ز يادش
بگذرم ز هرچه بودش، بگذرم ز خاطراتش
نشد اين را دم آخر، كنمش نگاه آخر
ورنه او را طلبي بود، كه ببوسم روي ماهش
يا رب غمش هيچم، نرود ز ريشه رسته ام
يا كه جانم تو بگيري، يا كه قفل از در بسته ام
ور نه دل را مددي كن، كندش ز خاطرم دور
رود او به سوي خويشش، روم ار به راه خسته ام
يا رب سببي كن، كه بگيرد انتقامش
به وصال فصل پائيز، كنم اين نفس فدايش
ليكن از غرب نگاهش، نكنم قريب چشمي
كه به آرزو سپردم، همه اين وفاي عشقش
