بانوي پائيزي من،بازم از كنار كوچة تو مي گذرم،
گويي هر روز مسير به سويت خم مي شود!
اما نمي رسد...
شايد كه ديگر در كوچة نرسيدن ها، من مرده ام
يا كه بن بستش مرا بلعيده است،
و با چنگال خونين سرنوشت،
روح ترد و سختم را مي خراشد،
نازنينم...
اينجا خزان زودتر رسيده است،
خرمالوي درختم، اما ديگر نروئيد،
گويا كلاغها نيز، آنرا جويده اند،
و هر روز بر مزارش،
فرياد مستي سر مي دهند!
مي دانم، بزودي حياط خلوت ما را،
درختان پير، به آجرهاي تقدير، فرش مي كنند،
به رنگ سبز و زرد و نارنجي...
و من، به سبزي رو به پايانش،
دل خوش مي كنم...
بيادت هست؟
شكوه علفزار،
" گرچه هيچ چيز نمي تواند بار ديگر باز،
طراوت گلها و شكوه علفغزار را بازگرداند،
اما غمي نيست، بايد قوي بود،
و بر آنچه بجاي مانده است، اميد بست..."