2009/11/05

آبان اش خاطره شد


يا رب، نشد اين را كه ببوسم روي ماهش
نشدش دم رحيلي، كه كنم نگاه آخر
يا رب مددي كن كه گذر كنم ز يادش
بگذرم ز آرزويش، بگذرم ز خاطراتش

2009/10/27

همه روز خدا



همه روز خدا حال خوشي داشت
ولي امروز، هواي ديگري بود
گهي بارون و گهگاهي كه خورشيد
دمي دلگير و دم، دلخواه من بود

نمي دانم چه سانم آتشي رفت
خزان قلب من خاكستري شد
خيال خوب او دادم به بادش
نوازشهاي دستش عادتي، شد

ولي وقتي خيانت باورم شد
كه اندوه خيالش همرهم، بود
چه گويم، با كه گويم درد دل را؟
كه سنگ اين صبوري، سينه اش بود

كنونم ياد او در خاطري نيست
درخت بي برش بر ميوه اي نيست
كه وقتي ياد او از سر برفته است
هواي ديگري، آرام من نيست

قابل توجه خوانندگان محترم،
اين شعر بي قابل و قافيه، در سال 1385 نوشته شده و بواسطه آنكه در ايام اخير تصميم به انتشار بعضي از آن دست نوشته ها دارم، اين را نيز خدمتتان تقديم كردم.
با احترام،

2009/10/24

زماني براي سبزي مستان


بچه ها اينجا زمين مادريست
بس، هوا دلگير و دلها در هواي ديگريست

2009/09/27


بر سنگ سياهي، نشسته ام،
نگاهم بر روبرو، دوخته،
هيچ را مي نگرد،
و حسي چون حسرت و دلتنگي،
به دورم حلقه بسته...

باز بر لحظه هاي بودنت،
خاطراتم را ورق مي زنم،
و هوا دلگير است،
قلم در دستم بيمار و،
جوهرش بي خواب،
و سپيدي اين برگ، بي تاب است...

خطوط بي رنگش،
به آغوش هم، فنا بافته اند،
آنان نيز نقشت را مي خوانند،
ذكر مي گيرم،
تا خشكيدة گلويم آرام گيرد،
با يادت افطار مي شود،
و بر خاك مي خوابم،
خنكاي سختش، تابستان تنم را مي كاود،
بدنبال واپسين بودن هايت مي گردد،
و من بر نقش ات زل مي زنم،
گويي در كوچة نرسيدن ها من خفته ام،
و اين بار،
بيداري ندارد...

2009/09/23

شكوه علفزار



بانوي پائيزي من،
بازم از كنار كوچة تو مي گذرم،
گويي هر روز مسير به سويت خم مي شود!
اما نمي رسد...
شايد كه ديگر در كوچة نرسيدن ها، من مرده ام
يا كه بن بستش مرا بلعيده است،
و با چنگال خونين سرنوشت،
روح ترد و سختم را مي خراشد،
نازنينم...
اينجا خزان زودتر رسيده است،
خرمالوي درختم، اما ديگر نروئيد،
گويا كلاغها نيز، آنرا جويده اند،
و هر روز بر مزارش،
فرياد مستي سر مي دهند!
مي دانم، بزودي حياط خلوت ما را،
درختان پير، به آجرهاي تقدير، فرش مي كنند،
به رنگ سبز و زرد و نارنجي...
و من، به سبزي رو به پايانش،
دل خوش مي كنم...

بيادت هست؟
شكوه علفزار،

" گرچه هيچ چيز نمي تواند بار ديگر باز،
طراوت گلها و شكوه علفغزار را بازگرداند،
اما غمي نيست، بايد قوي بود،
و بر آنچه بجاي مانده است، اميد بست..."